امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

مسافری از بهشت

ایام محرم

عزیزدلم  سه شنبه 14/8 روز اول محرم بود. دهه اول طبق روال هر سال شب ها می رفتیم هیئت خودمان، شما تو هیئت کاملا آروم بودی و با وجود سر و صداهای زیاد خیلی راحت و آروم می خوابیدی . جالب بود وقتی شام رو می آوردن شما شروع به گریه می کردی و شیر می خواستی. هر شب مامانی مجبور بود شامش رو بیاره خانه و غذای سرد بخوره!! دهه دوم هم رفتیم هیئت پسر عمه بابایی، البته  متاسفانه هر شب نتونستیم بریم. من و بابایی سال قبل نذر کرده بودیم که اگه تا امسال خدا بهمون نی نی داد شب حضرت علی اصغر برای بچه های کوچولو که میان هیئت یه هدیه تهیه کنیم. بابایی هدیه هایی خریده بود و شب حضرت علی اصغر تو هیئت بین بچه ها توزیع کردن. نفس مامان که آروم تو...
6 آذر 1392

ثبت لحظه های به یادماندنی

نفس مامان این عکس ها مربوط به 2ماهگی شماست. امیرعلی کوچولو در حال غر زدن...   پسرک بازیگوش من   گل پسرم داره تو خواب می خنده، الهی قربون خندت برم من نازپسر اخمو...   فرشته من در خواب ناز   پسرک خسته مامان     ...
28 آبان 1392

اولین حمام دو نفره

شنبه 25/8 برای اولین بار امیرعلی رو به تنهایی بردم حمام.کار زیاد سختی نبود، خوشبختانه نفس مامان حمام رفتن رو دوست داره و از آب بازی لذت می بره. بعد هم با سشوار موها و بدنش رو خشک کردم و لباس هاش رو تنش کردم. گل پسرم حسابی بی حال شده بود و دلش می خواست بخوابه.من هم یه پتو پیچیدم دور ش و تو بغلم خوابوندمش.قربونت برم من که انقدر ناز لالا کردی عزیزدل مامان...     ...
28 آبان 1392

بدون شرح...

وقتی برای اواین بار امیرعلی رو روی صندلی ماشینش نشوندیم واکنش هاش جالب بود.خیلی علاقه نشون نداد و تلاش می کرد از روی صندلی بلند بشه... ...
28 آبان 1392

فندق مامان

عزیز دل مامان امروز(پنج شنبه 16/8) 49 روز از به دنیا اومدنت می گذره.  پسرک مامان حسابی بغلی شدی.عادت کردی دائما تو بغل باشی و تا می خوام بخوابونمت روی زمین یا تختت گریه می کنی و غر می زنی.مامانی تو روز به هیچ کاری نمی رسه، حتی گاهی اوقات وقت نمی کنم صبحانه و ناهار بخورم. بیشتر شب ها هم نمی رسم شام درست کنم و زحمتش روی دوش باباییه.طفلک بابایی هم هیچ اعتراضی نمی کنه و تا جایی که می تونه باهام همکاری می کنه. عزیز دلم من روزی هزاربار خدا رو شکر می کنم که خدا بابایی و شما رو بهم داده... پسرکم روز به روز بزرگ تر میشی، ماشااله سنگین هم شدی و وقتی بغلت می کنم که بهت شیر بدم یا نگهت دارم که بادگلو بزنی دستم درد می گیره. ال...
18 آبان 1392